تبليغاتX
عاشقانه
عاشقانه
عاشقانه شویم
قالب وبلاگ


درزیباترین واژه بر لبان آدمی واژه مادر است.

زیباترین خطاب مادر جان است.

مادر واژه ایست سرشار از امید و عشق.

واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید.

روزت مبارک مادر

[ احسان ای ام دی ] [ ]

چشات ارامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست


میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچکی نیست


چشات ارامشی داره که دورم میکنه از غم


یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم


تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی


خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی


تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی


توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی


از بس تو خوبی  میخوام،باشی تو کل رویاهام


تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام


---

چشات ارامشی داره که پا بنده نگات میشم


ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم


بمون و زندگیمو با نگاهت اسمونی کن


بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن


تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی


خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی


تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی


توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی


از بس تو خوبی  میخوام،باشی تو کل رویاهام


تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام


متن آهنگ خیلی زیبای آرامش از بهنام صفوی

[ احسان ای ام دی ] [ ]




وقتــی تلائلــــو آفتــــــــــاب


در صفحـــــه ی دفتــــر خاطـراتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

رقــ ــص نـــور را

در تِآتـــر واژه هـایــم اجـــ ــــرا مـی کنـــد

مــ ــــن هــم اینجــــا

کنــــار پیچکــــــ هـای احســــ ــــــــاسـم

کنـــار دلتنگـــ ـــ ـــــ ــــــی هـا

و فـاصلــ ـــــ ــه هـای ایـن عشـــــــــــق


رقـــص اشکــــــــ هـایــم را

در تِآتــر نفــــس گیــــر ایـن سکـــ ـــوت

و تنهــــ ــایـی

بـرای تــ ـــو اجــــرا مـی کنــم

امــا...

مــ ـــن و آفتــــــ ــاب

مدت هـاستــــــــــــــ کـه خستــ ـــه و بــی حوصلــ ــــ ـــه ایـم

او

از تـابیـــــدن بـه واژه هــایـی خیــــــ ـــالـی

و........

مــــــن

از بـــاریـدن بــرای عشـــــق ی حقیقـــ ــی

اینجـــا...

حــــــــــوالـی عشـــ ـــ ـــــق

دیــوار بـه دیـــــــــــوار رویــــــــــــــــــــــــاهـا

آسمـــــــ ــان ش

همیشـــــه خیــــــــس ِ خیـــ ــال

کـوچــــــ ـــه هـای ش

پــر از صـــــــــــــــــــــــــدای بـــ ـــاران

و...

هـــوای حوصلــ ـــ ـــه اش اسفنــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ابـــری ست



اینجـــا...

مدت هـاستـــــــــ

مجـــ ــازی مـی خندیـــــــــــم

مجـــ ــازی شـــــــــــادیـم

و مجـــ ـــازی بـا همیــــــــم

امـا...

واقعـــی تنهــــــ ـــــــایـم

واقعـــی درد مـی کشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

واقعـی بـوســ ــه هـایت

آغـــ ــــــــــوش ت

عشــ ــــ ــــــــــــــق بــ ــازی هـایت

و...

بــــ ــــودن هـایت را مـی خـواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

کــ ــاش مــی فهمیــــــدی

"مــــ ــــن"

مدتـــــــــــــ هـاست کـه تنهــــــــ ــــــــ ـــــــایـم



[ احسان ای ام دی ] [ ]

 

ای صبح صادق از كدامین سو برآیی*تا افكنی بر خانه ام نور طلایی

 

بر من بتاب ای صبح روشن* تا كی پناهم ظلمت شب* اكنون كه یك اختر ندارم

 

روز تو را باور ندارم* میترسم از این بالش غم* تا زنده ام سر بر ندارم

 

تا كی بنالم ای روزگار بی نصیبی درد ما را چاره ای كن

 

غم شد زبانم ای زندگی رحمی به حال بی كس آواره ای كن

 

نقش جهان دانی چنین در هم چرا بود* از بس كه هستی زیر بار لحظه ها بود

 

آتش گرفتم، ای بلای زندگی آتش بگیری*بود این جوانی های من وای از بلای روز پیری


[ احسان ای ام دی ] [ ]
اینجا آسمان صاف تا قسمتی رومانتیک، همراه با غبار

دوستی است


توده ای سلام به سمت شما در حرکت است

و احتمال ریزش بوسه دور از انتظار نیست !




عشق ،یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم

زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم

آنقَدَر صبر که شاید علفی سبز شود

پای هم پیر شویم و متوفّی بشویم !







کوچه پس کوچه این شهر تو را می بوید

عطر خوش بوی تنت ناب تر از مُشک و گلاب

بوسه ای از لب شیرین تو شد سهم دلم

این غزل جای من امشب شده بد مست و خراب . . .





[ احسان ای ام دی ] [ ]

 

من از نهایت شب حرف میزنم ..

 

من از نهایت تاریکی .. از نهایت شب حرف میزنم ....

 

اگر به خانه ی من آمدی .. برای من .. ای مهربان .. چراغ بیاور ...


و یک دریچه که  از آن .. به ازدحام کوچه ی خوشبخت .. بنگرم





[ احسان ای ام دی ] [ ]

 

نقره داغ عشق از زندان

 

 پای خونین،دست بسته،چشمها تار

 

 مرهمی ،کلیدی ،نور قلبی آیا هست؟

 

 

خداوندا نجاتم ده

 

 تو میدانی چه بر سر آمده ، آب حیاتم ده

 

 رهایم کن از این ظلم، نجاتم ده از این درد

 

 اگر روزی به ناشکری زبانم را گشودم ، ببخشایم خدایا ، کور بودم

 

 ندیدم آن همه نعمت ، ندیدم

 

 کمتر از یک مور بودم

 

 

 کلید بستگی هایم بده ای خالق هستی

 

 توان درد دیگر نیست مرهم را عطا کن

 

 

 تبم بنشان خدایا التیامی ده

 

خداوندا دل از نامردمی خونه ، صفایی ده

 

 

کنار سبزه زاری ، آفتابی، بوی یونجه زاری

 

صدای مرغکی ، آسایشی

 

 صفای خنده ، روحی شاد

 

 بارشی نم نم ، کیسه ای زر ، نعمتی خوش ، میوه ای می خوش

 

 

خداوندا به جانم رحمتی کن ، نجاتم ده ، تو میدانی چه بر سر آمده

 

 آب حیاتم ده

 

 

به مهرت دلخوشم ای جاودانه ، نجاتم ده



[ احسان ای ام دی ] [ ]

 

میونه  .. باور و تردید .. میونه ... عشق و معماا .

با تو هر نفس غریبم ... با تو هر لــحـظه ی دنیاا .

 

                     با تو پر شورو نشاطم ....تو هیاهوی نگاتم

                     تو یه آوازه قشنگی .... من تو آهنگه صداتم

                                      

                                      مثه خنده رولباتم .. مثه اشک .. رو گونه هاتم

                                      تــورو میــبوسم . انگار ...شاعر شعر چشــاتم

 

                                  نقش پونه های وحشی ... رنگ التماس و خواهش            

                                 موجه خاکستریه  بـــاد ..... شعله ی گــرم نـوازش

 

                بـیا گـلواژه ی عشقو .... با تو هم صدا بخونم

                ترو دوس دارمـو .ای کاش. تا ابد با تو بمونم

 

 تنه رود ..همه ی آب ... من پر از وسوسه ی خواب

 واسه رویـــای رسیــدن ...منه بی حــوصله  بی تـاب        

 




 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازو پرسیدند : 

فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدر است ؟

استاد اندکی تامل کرد و گفت : فاصلهمشکل یک فرد تا راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است.

آندو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند ...

اولی گفت :<< من مطمئنم منظور استاد معرفت بوده  است که باید به جای روی زمین نشستن 

از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد .. با یک جا نشینی و زانوی غم بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمیشود >>

دومی گفت  :<< اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو میگویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آنرا میدانند . استاد منظور دیگری داشت .>>

آندو تصمیم گرفتند نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند . استاد با دیدن مجدد آندو لبخندی زد و گفت :

وقتی یک انسان دچار مشکل میشود باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند .

نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو میزند و از او مدد میجوید.

بعد ازین نقطه صفر است که فرد میتواند برپاخیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند . 

بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد . باز هم میگویم ...

فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که بر آن ایستاده است



[ احسان ای ام دی ] [ ]

به آفتاب سلامی دوباره  خواهم داد .

به جویبار که در من جاری بود

..به ابر ها که فکر های  طویلم در آن است  ..


به رشد دردناک سپیدار های باغ .. که با من.. از فصل های خشک گذر میکردند ..


به دسته های کلاغان .. که عطر  مزرعه های شبانه را .. برای من به هدیه می آوردند


به مادرم .. که در آیینه زندگی میکرد ... به شکل پیری من بود

 و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را


از تخمه های سبز می نباشت
  

سلامی دوباره خواهم داد ...

 

می آیم .. می آیم  ... می آیم ...

با گیسویم .. ادامه ی بوهای زیر خاک ...

با چشم هایم ... تجربه های غلیظ  تاریکی ...

با بوته هایی که چیده ام از بوته های آن سوی دیوار ... می آیم

 

می آیم .. می آیم  ... می آیم ..

و آستان پر از عشق می شوم ..

و من در آستانه به آنها که دوست میدارند ..

و دختری که هنوز در آنجا ... در آستانه ی پر عشق ایستاده ..

 سلامی دوباره خواهم داد ...




<< فــــروغ  فــــرخ زاد >> 



[ احسان ای ام دی ] [ ]
بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش 

کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها


از اولین جملت، فهمیده بودم زود

عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود


اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از کنار ما رد شن


حالم عوض میشه، حرف تو که باشه

اسم تو بارونه، عطر تو همراشه


اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست


بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش

کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها


آهنگی از شادمهر عقیلی ...خیلی قشنگههه 


http://www.przan.com/dnl/music/sh.aghili/Halam.Avaz.Mishe.zip


[ احسان ای ام دی ] [ ]
پیش فرض

کوچک تر که بودم

فکر می کردم بارون اشک خداست

ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره
 !!!

دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم

تا بوی خدا رو حس کنم

اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وفت دلم گرفت

کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم !!!

آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد

حس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند

ویا از یاد خدا غافل شدند

همه می گفتند باران رحمت خداست

ولی حس کودکانه من می گفت:

خدا دلش از دست آدما گرفته
.
 




[ احسان ای ام دی ] [ ]
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری؟


تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی؟


آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی.

اون موقع اس که آنچنان دلتنگش می شی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.


اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی.


اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه.


اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذاشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونم

ببره ..


اون موقع که اسم دیوونه رو روت میزارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات میکنن و

سعی میکنن خوردت کنن.


اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس

میکنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات ...



[ احسان ای ام دی ] [ ]

 

یلدا نام فرشته ای است،...بالا بلند،.... با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره


یلدا نرم نرمک .... با مهر آمده بود


با اولین شب پاییز آمده بود


و هر شب ردای سیاهش را  .... قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید


تا آدمها ....  زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند


یلدا ... هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت


و لا به لای خواب های زمین ...لالایی اش را زمزمه می کرد


گیسوانش .... در باد می وزید و شب.... به بوی او آغشته می شد


یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت


آتش که می دانی ....همان عشق است


یدا ... آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد


آتش در وجود یلدا بارور شد


فرشته ها به هم گفتند:


یلدا آبستن است .... آبستن خورشید


و هر شب... قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد


و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند


فرشته ها گفتند:


فردا که خورشید به دنیا بیاید.... یلدا خواهد مرد


یلدا آفرینش را تکرار می کند

 


راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت





[ احسان ای ام دی ] [ ]
...ببار باران که دلتنگم...مثالِ مرده بی رنگم

ببار باران کمی آرام...

که پاییز هم صدایم شد
...
که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد

ببار باران......

بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد

ببار باران.....

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش

ببار باران..درخت وبرگ خوابیدن

اقاقی..یاس وحشی..کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران..جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن...

ولی باران تو تاخانه همسایه و تا من می باری......

می شوی یک ابرتوخالی

ببار باران........

ببار باران..................که تنهایم




[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

توی چشمات میشه گم شد .. وقتی تو فکر فراری

                                         سوسوی شب .. لب دریا ... از تو مونده یادگاری

شعر و شرم و شوق و شرجی همه شاهدن که بودیم

                                         لحظه ها رو لحظه لحظه من و تو با هم می خوندیم

تو وجودت مهربونه ... مهربون مثله عبادت

                                         واسه من که از تو دورم ... که به رویات کردم عادت                        

نفسی که بنده جونه .... جونه تازه واسه بودن

                                        مثله باور یه آهنگ ... یه ترانه واسه خوندن

ریه هام پر شده از تو .... بی تو هر لحظه عذابه

                                       حتی با فکر نبودت ..... شب و روز حالم خرابه

بغض معصوم و نجیبت .... منو قانع کرد کمت شم

                                     ممنونم اجازه دادی .... با تو در گیر غمت شم

 

تو وجودت مهربونه ... مهربون مثله عبادت

                                         واسه من که از تو دورم ... که به رویات کردم عادت 
[ احسان ای ام دی ] [ ]

چقدر اینجا هراسانم
از لرزش نگاهت
از تکانهای دستانت
می ترسم از سکوت مسخره ام
می ترسم از اینکه
بشکند عادت نگاهم
می ترسم از این نان و نمک
که مرا به حرمتش به تو گره زده
می ترسم من از قسمهای نیلوفرانه مان
از بی خوابی های شبانه مان
از تیغ تیز تردید و اضطراب
می ترسم از گریز جاده ها
این دلهره ی جاده بی برگشت
این خیال یک طرفه
این تابلوی “ایست زندگی” می کُشدم
من از اینکه شعر هایم بی تو
چگونه آغاز میشود
از اینکه غزلهایم در پایان
بی تو چگونه به خواب می رود
من از اینکه دو بیتی زندگیم
بدون تو یک بیت بماند ، می ترسم
من می ترسم اگر شب چشمانم
بی درخشش تو تاریک شود
می ترسم اگر پای رفتنم بلرزد
می ترسم اگر دست خوشبخت مرگ
بر ترس من بخندد
می ترسم اگر شاهزاده قصه قاصدک ها
از کنار جادوی دستان باد رد شود
می ترسم اگر خاک بگیرد عادتت
مرگ من شود سعادتت
می ترسم اگر دریای مواج این دل
عادت کند به این سکون
خاموش شود اگر این نَفَس
در شمعی آرمیده در بستر خون
من می ترسم اگر
از زخم زبان مردم است
که آیینه نازک تو بشکند
که فرو بریزد این دلم
هر چند که احساسم گم است
می ترسم اگر بدزدند نامت را
جنس دستفروش زبان مردم شود
می ترسم من از خدا
که بگیرد تو را ز من
به حکم سرنوشت زور
به حکم صلاح و مصلحت
تکرار شود این مکررات
” شاید قسمت تو نبود ! ”
دلهره دارم از خودم
که نگیرد دلم به تیغ نگاهت
نگیرد سکوت گوش تورا
نشنود حنجره ات صدای مرا
می ترسم اگر ردپایت خالی بماند
می ترسم اگر کلاغی پیر
غزل خداحافظی را بخواند
می ترسم
می ترسم . . .

[ احسان ای ام دی ] [ ]

کی میگه غروب قشنگ نیست ... کی میگه آدم با غروب اخت نیست

من میگم غروب قشنگه ....  من میگم غروب یار تنهاییه


کی میگه غروب دلگیره ..... کی میگه غروب غم میاره

من میگم غروب اگه دلگیره... واسه اینه که همش غریبه

                   غریب و تنها مثله من


اگه رنگش زرد و زاره ... واسه اینه که تک و تنها توی دنیا

          نه یاری نه راهی واسه رفتن داره

چاره اش همیشه تنها موندن ... بی کس و غریب رها شدنه


کی میگه غروب با آدم اخت نیست


من میگم غروب قشنگه ... من میگم غروب یار تنهاییه


غروب اگه دلتنگه واسه اینه که .... خورشید داره اونو تنها میزاره

غروب اگه غم داره واسه اینه که ... تاریکی داره رو دلش پا میزاره


کی میگه غروب قشنگ نیست .... کی میگه غروب با آدم اخت نیست


تو اگه بهش دل بدی .. میبینی که دلداده ات میشه

تو اکه تو تنهاییاش پا بزاری ... میبینی که تورو تو خلوتش راه میره

اگه خوب به غروب نگاه کنی ... وقتی خورشید داره ترکش میکنه

یه آن دلش میگیره... خون گریه میکنه

پس نگو غروب قشنگ نیست ..... غروب مثله ماه همیشه قشنگه




[ احسان ای ام دی ] [ ]

" ميم" تو وقتي گويم ، متانتي عيانست

                                     " عين"تو وقتي جويم ، عبادتي در آنست


لوح حياتم شده ، كه " لام " اولاي تو

                                   "لام " دگر كه پويم ، لطافتي روانست


به واژه ات معلم ، قسم خورم بدوران 

                                  ز "ميم" تو به خويم ، معرفتي وزانست



"معلم " نميدانم تمجيدت كنم يا به تقديرت پردازم . كلمه اي در شان تو ندارم

                                    اما

كوله بار از شخصيت تو در خود ذخيره كرده ام . كه هر آن و هر مكان در ياد توام


                            براستي معلمي زيبنده ي توست



متانتي عيانست،" ميم" تو وقتي گويم 

                                       عبادتي در آنست ،  " عين"تو وقتي جويم


كه " لام " اولاي تو، لوح حياتم شده 

                                       لطافتي روانست، "لام " دگر كه پويم


قسم خورم بدوران،به واژه ات معلم  

                                 معرفتي وزانست ،  ز "ميم" تو به خويم


                                       روز معلم مبارك

                                                

[ احسان ای ام دی ] [ ]

جملات بي نظير از بزرگان

 


ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو"


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(مونتسکیو)

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*
انیشتین


بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......
نلسون ماندلا


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....


مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.
"آلبرت انیشتین"

روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند.

 روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند.




جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم

خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا
خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.
چارلز استیون هامبی

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.جی.‌ام. بری


شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. / الکس تان

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند
انتوان چخوف

 
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. محمود حسابی 

 
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است 
 
ویل دورانت   

 
مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور 

 
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون


وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

[ احسان ای ام دی ] [ ]



جواب های مردم به این سوال که از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

(بر گرفته از کتابی به همین نام...!)

 

فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته  " از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است. 54  ساله

فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري. 12 ساله

فهمــيده ام که نبايد بگذاري حتي يک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگويي " دوستت دارم" .  61 سال

فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم . 38 ساله

فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند. 20 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه  " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه"  7 ساله

فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم. 42  ساله

فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند هرگز اتفاق نمي افتند .  64 ساله

فهمــيده ام که وقتي مامان و بابا سر هم ديگه داد مي زنند ، من مي ترسم .  5 ساله

فهمــيده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابي به سوي داشتن يک  "زندگي خوب"حرکت مي کنند که از کنار آن رد مي شوند .  72  ساله

فهمــيده ام که وقتي من خيلي عجله داشته باشم ، نفر جلوي من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

فهمــيده ام که اگر عاشق انجام کاري باشم،آن را به نحو احسن انجام مي دهم .  48 ساله

فهمــيده ام که بيش ترين زماني که به مرخصي احتياج دارم زماني است که از تعطيلات برگشته ام . 38 ساله

فهمــيده ام که مديريت يعني: ايجاد يک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

فهمــيده ام که اگر دنبال چيزي بروي بدستش نمي آوري بايد آزادش بگذاري تا به سراغت بيايد . 29 ساله

فهمــيده ام هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده.  48 ساله

هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش ميخوابه، من بايد آدم درستى باشم    42 ساله

فهمــيده ام مبارزه در زندگي براي خواسته هايت زيباست به خصوص در کنار کساني که دوستشان داري! 27 ساله

فهمــيده ام که وقتي طرف مقابل داد ميزند صدايش به گوشم نميرسد بلکه از ان رد مي شود. 50ساله

فهمــيده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعي اونه که هميشه  و در همه حال به شريکش هم فکر کنه بي منت. 35 ساله

فهمــيده ام براي بدست آوردن چيزي که تا بحال نداشتي بايد بري کاري رو انجام بدي که تا بحال انجامش نداده بودي. 36 ساله

فهميدم كه اگر عشقي رو از دست دادي ديگه نمي توني بدست بياريش چون هيچ چيز مثل سابق نيست! سعي كني كه فقط ازش به نيكي ياد كني! . 30 ساله

فهميدم كه تا دير نشده بايد يه كاري كرد تا بعد ها غصه فرصت هاي رو كه داشتي ولي استفاده نكردي رو نخوري... و بعضي وقت ها هم بايد هيچ كاري نكني تا وضع از ايني كه هست بدتر نشه....  31 ساله

من هنوز چيزي نفهميدم, فعلا قضيه خيلي مبهمه. 34 ساله


 فهميدم روي هيچ عقيده اي تعصب نداشته باشم چرا كه چند سال بعد ممكنه برام مسخره و خنده دار بشه و هيچ عقيده اي رو مسخره نكنم چرا كه شايد سال ها بعد آرمان زندگيم بشه. 30 ساله

من فهميدم كه هيچ وقت اون چيزي رو كه مي خواهي به دست نمي آري و وقتي هم كه بدست اوردي ديگه اون  رو نمي خواهي . 37 ساله

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم  نیست بجز کسی که دوسش داری 52 ساله

[ احسان ای ام دی ] [ ]

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟

                                       گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر ِ چه داری کز سر خبر نداری؟

                                       گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی؟

                                       گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی

                                       گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی

                                        گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی؟

                                       گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم

                                       گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟

                                       گفتم از آن که هستم سرگشته‌ای هوایی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟

                                       گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی


خواجوي كرماني

[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

راستی ثانیه ها نامردند 

                   گفته بودند که بر می گردند


بر نگشتند و پس از رفتنشان 

                            بی جهت عقربه ها می گردند . . .

هیچکس هرگز نمی داند چه سازی می زند فردا 

                            چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا


همین یک لحظه را دریاب که فردا می شوی تنها  .

روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

                           سر من وقت وداع تکیه بر دیوار کرد

روی هر لب ، لبی باشد موقع قنچه شدن 

                        لب من خشکی رو باز از رو خودش پاک کرد . . .

میان عابران تنهاتر از من هیچ کس نیست 

                   کسى اینجا به فکر این غریبه در قفس نیست

دلم امشب براى خنده هایت تنگ تنگست 

                             فقط در دستهاى گرم تو مردن قشنگست


[ احسان ای ام دی ] [ ]

در اين شبگير  كدامين جام و پيغام صبوحي مستتان كرده ست ؟ اي مرغان  كه چونين بر برهنه شاخه

هاي اين درخت برده خوابش دور  غريب افتاده از اقران بستانش در اين بيغوله ي مهجور


 قرار از دست داده ، شاد مي شنگيد و مي خوانيد ؟


خوشا ، ديگر خوشا حال شما ، اما


سپهر پير بد عهد است و بي مهر است ، مي دانيد ؟


 كدامين جام و پيغام ؟ اوه


بهار ، آنجا نگه كن ، با همين آفاق تنگ خانه ي تو باز هم آن كوه ها

پيداست


شنل برفينه شان دستار گردن گشته ، جنبد ، جنبش بدرود

زمستان گو بپوشد شهر را در سايه هاي تيره و سردش


بهار آنجاست ، ها ، آنك طلايه ي روشنش ، چون شعله اي در دود  بهار اينجاست ، در دلهاي ما ،

آوازهاي ما


و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود هزاران كاروان از خوبتر پيغام و شيرين تر خبرپويان و گوش آشنا

جويان  تو چه شنفتي به جز بانگ خروس و خر


در اين دهكور دور افتاده از معبر 

چنين غمگين و هاياهاي


كدامين سوگ مي گرياندت اي ابر شبگيران اسفندي ؟


اگر دوريم اگر نزديك  بيا با هم بگرييم اي چو من تاريك     

        

« مهدی اخوان ثالث »


[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

 

بوسه میزند کلاغی که در باران 

 بر خیسی پروازش 

                               خندیدیم.

 

برهنگی صدایش را تا خلوت خیابان

                                         دویدیم.

خش خش گام او ، تو مرا ، من تو را .

                                                   .. بوسیدیم

بوسیدیم . بوسیدیم

                              تا رسیدیم.

 

جیغ ممتد برگها

                                  بر هوسهای مستا نه مان پیچید

و چیزی شبیه گناهی داغ 

                                     رد پای باران را شست!!!!

و سالهاست  

 یک  صندلی خالی 

بی قهوه و چای 

بی بوسه و لبخند

 و هنوز 

قار قار نحسی که نفهمیدم 

برترک خوردگی آسمانم چه میگوید؟

کاش کلاغها اینقدر شبیه هم نبودند.

 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
 
خدا جونم سلام

خوبي...؟
اومدم امشبو يه سؤال كنم و برم...
خدا مي دوني فرق انسان با حيوان چيه...؟
به نظر من فرقش فقط اينه كه به انسان شعور دادي و به حيوان نه....!
ما در بعضي از مواقع زندگيمون مثل حيوان رفتار مي كنيم...!
خدا خندم گرفته مي دوني برا چي..،؟
خدا راستي يه سؤال ديگه....!
چرا مجنون هيچ وقت به ليلي نرسيد...؟
چرا خسرو و شيرين......؟
بابا وللش.....
يه سؤال ديگه.....
من و ....... ....!!!!!!!!!!!
سكوت....................
دگر هيچ صدايي از او بر نخواست....تنها به يك نقطه نگاه مي كرد...! به آسمان....
هيچ صدايي از او در نمي آمد......
نا خواسته سكوت را شكست ...... و شروع به اشك ريختن كرد....
رفتم جلو ...با ترس دستانم را بر روي شا نه هايش گذاشتمو پرسيدم : چت شد...؟
بهم نگاه كرد....هميشه بهم مي گفتن اگه تو چشاش نگاه كني حرف دلشو مي فهمي....
اما من نگاه كردمو نديدم...
من هم سكوت كردم روبه رويم بود و دستانم بر شانه هايش......
بهش گفتم ..نميگي خدا چي گفت...؟
سرشو گذاشت رو شونه هام و زار زار گر يه مي كرد انگشت به دهن بودم كه چي كار كنم كه آروم بشه...
سرشو آوردم جلوم تو چشاش نگاه كردم بهش گفتم چته....؟
بهم گفت مياي با هم بخونيم....؟
گفتم چي رو بخونيم....؟
شروع كرد به خوندن.......
اين همه آشفته حالي ....
اين همه نازك خيالي..
اي بدوش افكنده گيسو از تو دارم....از تودارم
............
هر كاري كردم كه بتونم باهاش بخونم نتونستم....
با اينكه اين شعرو بلد بودم اما نتونستم .....
اون مي خوند .......... منم چشامو بسته بودم و داشتم گوش مي دادم...
بدون اونكه خودم بخوام .....سرمو تكون مي دادم....
شعرش تموم شد....بهم گفت چرا تو نخوندي....؟
بهش گفتم....به خدا نتو نستم.....!!!
گفت : خدا....!!!!
و بازم از گوشه ي چشاش چند تا قطره چكوند....اما ديگه نزاشتم كريه كنه....
با انگشتام چشاشو پاك كرم و بغلش كردم.....
اون موقه يه حس عجيب غريبي داشتم..
برا چند لحظه ترسيدم....!!!
اما وقتي دستاي اونم به دور كمرم اومد خيالم راحت راحت شد..
بهش گفتم...نبينم ديگه از چشات مرواريد بريزه ها...
يه خنده ي كوچولو كرد و بهم گفت مگه بده...؟ مرواريدارو جمع كن و ببر بفروش ...!
منم يه خنده اي اومد كنار لبام....
اما بازم سكوت كرده بوديم و هنوز تو آغوش همديگه.....!
بهم گفت يه چيزي بگم ناراحت نمي شي...؟
بهش گفتم دو تا بگو....!
بهم گفت : مي دوني خدا بهم چي گفت...؟
منم گفتم : نه نمي دونم اما اگه دلت نمي خواد بدونم بهم نگو....!!
بهم گفت : خدا به من گفت ..منو تو مثل يه خط موازي هستيم....مي تونيم زياد بريم و بمونيم.....اما هيچ وقت به هم نمي رسيم........!!!
و بازم سكوت......
حالا ديگه نوبت من رسيد ........
به بالا نگاه كردمو گفتم ... قول مي دم بهم مي رسيم .......!!
اما تو دلم يه چيز ديگه بود.....
دلم مي خواست گريه كنم اما ...اما اون تو بغلم بود و نمي خواستم اوقاتشو تلخ كنم ..
اما اون حرف دلمو فهميده بود . برا اونكه موضو رو از يادش ببرم گفتم خوابم مياد..
سرشو از سينم بر داشت وبا اون چشاي قشنگش به چشام نگا كرد و گفت مي خواي برات لا لايي بخونم....
با سنگيني نفسام بهش گفتم : آره بخون
باهم دراز كشيديم.......
و اون شرو كرد و با دستاش آروم آروم مي زد به كمرم...
تو خواموشي خونه خاموشه...
شب آشفته گل فرا موشه..
بخواب امشب پشت اين روزن شب كمين كرده رو به روي من...
تب آلوده تلخو بي كوكب شب شب غربت شب همين امشب...
لاي لايي من به جاي تو شكستم .تو نبودي من به سوي من نشستم...
از ستاره تا ستاره گريه كردم..
از هميشه تا دوباره گريه كردم...
لا لا لا لا آخرين كوكب
لباس رؤيا بپوش امشب
لا لا لا لا اي تن تب دار اشكامو از گونه هام بردار
لا لا لا لا سايه ي بيدار دست محتاب رو تو دسته من بگذار
...........
و آخرين چيزي كه حس كردم سنگينيه لباني بود كه بر روي پيشانيم بود .
وقتي به خودم اومدم ..ديدم تو اتاق تاريك خودم روي تختم دراز كشيده بودمو هيچ كسي كنارم نبود.
و تنها بالشي بود كه به آغوش كشيده بودم... اما هنوز صدايش را مي شنيدم...
تو خواموشي خونه خاموشه............
و حالا كه خودم را تنها حس كردم ....شروع به گريه كردن مي كنم....
به بخت خودم .و به آن خط موازي.......

 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

نغمه  زندگی ام به گوش زندگی ات نتواند رسید . ولی بیا با هم سخن گوییم باشد که هراس

 تنهایی را احساس نکنیم . من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت . اگر پیش از به

 زبان آوردن آن مرگ مرا دریابد فردا آن را به زبان می آورد . زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب

ادبیت پنهان نمی گذارد . من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم . من

اینجایم  . زنده . مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند . اگر آن ها چشمانم را در آورند من

به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد . اگر آنها بخواهند مرا از

شنیدن باز دارند من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای ایست  از

 رایحه زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان . اگر هوا را از من دریغ کنند من با روحم زندگی

خواهم کرد . زیرا روح خواهر عشق و زیبایی است .

 

 من آمده ام تا برای همه و در میان همه باشم   

 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

در خانه ات هستی ومیبینی

در ژرف اقیانوس آرام

  نسل ماهی هزاران سال پیش از ما

نابود گردیده است

در خانه ایت هستی و می خوانی

نور فلان سیاره ، صدها سال نوری

تا بگذرد از کهکشان ما

پهنای این هفت آسمان را نور دیده است

در خانه ایت هستی و از اینگونه بسیار

هر روز می بینی و می خوانی و می دانی .

اما نمیدانی

اینک سه روز است

همسایه ات تنهای تنها در اتاقش

از این جهان بی ترحم چشم پوشیده است

همسایه بیمار

همسایه تنها

داروی قلبش را

در استکان هم ریخته ،

نزدیک لب آورده ، آه ،

اما ننوشیده است

آشفتگی هایی گواهی می دهد

تا با خبر سازد شما را یا شمایان را

بسیار کوشیده است !

همسایه ای امروز می گفت :

- البته ، با افسوس -

من سایه اش را گاه می دیدم ،

از پشت شیشه - مثل اینکه

مشت بر دیوار می زد !

و آن دیگری - افسرده - می افزود :

من هم صدایی می شنیدم

از پشت در ،

بی شک

تنهائیش را زار می زد .

 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

 

با توام ای سهراب ای به پاکی چون آب

 

یادته گفتی بهم تا شقایق زندست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد . دیگه با چی کسیو دلخوش کرد

 

یادته گفتی بهم به سراغ من اگر می آیید نرم و آسته بیائید که مبادا ترکی بردارد چینی  نازک تنهائی من

اومدم آهسته نرم تر از یک پر قو

خسته از دوری راه

خسته و چشم به راه

 

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

توخودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

آره تنها باشه 

یاره غمها باشه

 

یادته می گفتی  گاه گاهی قفسی می سازم

 با رنگ می فروشم به شما

تا به آواز قناری که در آن زندانیست

دله تنهائیتان تازه شود

دیگه حتی اون قناری  که اسیره قفسه سهراب

صاحب یک نفسه

 

سهراب منو با خودت ببر به قایقت

 

راست میگفتی سهراب

کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

آره

دلشان شیدا بود

 

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

 

 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
 

 

گفتم از خروار ها فکری که هر روز به ذهنم می رسند کدام عاقلانه تر است

 

گفت عاشق یعنی دچار 


گفت برو بابا دل خوش سیری چند


گفتم من عادت کرده ام هر روزم را با افکار گلی بگذرانم  


گفت زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود


گفتم عشق یعنی چی


گفت عشق صدای فاصله هاست.فاصله هایی که از نقره تمیز تر است

گفتم عاشق کیست 

گفتم راز آفرینش در چیست

گفت کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

گفتم زندگیم از بهر چه خالیست

گفت زندگی خالی نیست.مهربانی هست.خدا هست .ایمان هست

گفتم خدا را کجا می توان یافت 

گفت در همین نزدیکی.لایه این شب بو ها .پای آن کاج بلند

گفتم گذشته دردناک و آینده نا معلوم است  

گفت زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است

گفتم حقیقت چیست  

گفت هر آنچه را که تو باور کنی حقیقت است

گفتم خوشا بحال کسانی که به دنبال حقیقتند

گفت خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

گفتم راه خوشبختی از کدام طرف است

گفت خوشبختی خود راه است

گفتم فاصله من تا خوشبختی چقدر است

 

گفت فاصله تو تا گلی فاصله تو با خودت است  

 

---------------------------------------------------------------------------------------

سوال  خارج از گود..

 

گفتم بابا سهراب با این جوابا خوب هوادار پیدا کردیا ؟

 

گفت در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است

 

گفتم کجا میتونم پیدات کنم برای گفتگوی دوباره

 

گفت به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم

 

گفتم باید وقت قبلی داشته باشم

 

گفت که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک

 

گفتم پس منتظرم باش

 

گفت به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیاید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

گفتم داش سهراب دیگه کاری نداری

گفت بی تو زندگی تلخ تر از شرمی است مستمر

گفتم پس بای تا های

گفت به خدا میسپارمت (( اینو میخواستم تو شعر بعدیم چاپ کنم که سنم کفاف نداد ))

 

 

 

[ احسان ای ام دی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

وقتي كه در كنار سكوت ماه بركه ي كوچك تنهايي مهد ستاره هاي انتظارمي شود خيالم به سوي غريب ترين آشناي لحظه هايم پر مي كشد ، همان غريبه اي كه زيبايي ماه در انعكاس تبسمش نهفته است. آشناترين رهگذز زنگيم پروانه وار به سوي سكوتم لبخند زد و واژه ها رنگ بلور گرفت . اي واپسين درياي محبت غروب را درياب كه به شكرانه تلالو چشمانت هر صبح سپيده ي اشتياق در جان زندگي روان است
امکانات وب

ساخت كد صوتی آنلاين



جاوا اسكریپت

تبادل لینک

فروش بک لینک